تبليغاتX
Crazy Violinist

Crazy Violinist

ويولونيست ديوانه

اگر چند بار هم بیایم
این جاده را تنها نمی گذارم
می روم تا بیابم
گم کرده ام را ــ  
که پیراهنش برگهای درختی داشت
که اسمش را هیچ وقت نفهمیدم!
و روسری اش گلهای قاصدک!!
آه           نمی دانید که من
چقدر شیدای عطر تنش بودم
و گرما و لطافت دستانش را زندگی می کردم..
نمی دانید!

 

بهرام ــ رشت ، بهمن ۸۶

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت توسط بهرام |

برف باریده و
زمین بیش از حد تر شده
کنار پنجره ــ
قهوه ی تلخ خاطراتم را می بلعیدم که ...
پروانه ی سرما زده ی روحم را دیدم
تکه برفی پایین افتاد
پروانه مرد !

 

بهرام ــ رشت ، بهمن ۸۶

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت توسط بهرام |

شب است ...
خوابم نمی اید
..
هنوز هم پرم از غم
ذره ایی کم نشده
ذره ایی آرام نشده ام
من اما دیگر
آشکار نمی بارم
از نگاه ِ نگران مادر شرم دارم
..
به خلوت اتاق پناه می برم
و به خود می گویم
بس است
شیون بس است
نبار
دیگر نبار
اما هنوز هر بار نگاهم به سقف می افتد
هربار آدمک ِ خاموش تو را می بینم
می بارم
سخت می بارم
...
می دانی ؟
فردا جمعه است
می دانم که می دانی
می دانم که می شنوی ام
...
فردا جمعه است
دلگیر و تلخ
..
فردا جمعه است
خورشید اما شاید طلوع نکند
..
فردا جمعه است
بی تو
دلم شاید غروب غمبارش را تاب نیاورد

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت توسط بهرام |

اينجا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند.
برادر و خواهر تو حتی
مادرت.بزحمت توانستم بدون آنکه این پرندگان خفته را بیدار کنم خودم را به این اتاق کوچک نیمه روشن که به اتاق انتظار پیش ازمرگ می ماند برسانم. ژرالدین دخترم من از تو خیلی دورم اما یک لحظه تصویر تو از دیدگانم دور نمی شود...اما تو آنجا در پاریس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه تئاتر این را میدانم و چنانست که گویی در این سکوت شبانگاهی آهنگ قدم هایت را می شنوم.
شنیده ام نقش تو در این نمایش پر نور و پر شکوه نقش آن
شاهدخت ایرانی است که اسیر خان تاتار است.ژرالدین در رل شاهزاده باش ستاره باش و بدرخش اما اگر قهقهه تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند ترا فرصت هوشیاری داد در گوشه ای بنشین و نامه ای که برایت نوشته ام بخوان.
من پدرت
هستم چارلی چاپلین .دلقک پیری بیش نیستم.امروز نوبت توست روی صحنه هنر نمایی کن .این هنر نمایی ها وقتی به اوج میرسد صدای کف زدن تماشاگران گاه ترا به آسمان خواهد برد بآسمان هم برو اما گاهی نیز بر روی زمین بیا و زندگی انها و فقیران دوره گرد کوچه های تاریک را که با شکم گرسنه هنر نمایی می کنند و یا پاهایی که از بینوایی می لرزند. من نیز یکی از آنها بودم.
داستان من داستان آن دلقک پیریست که در پست ترین
محله ها آواز می خواند می رقصید و صدقه جمع می کردمن طعم گرسنگی را چشیده ام .درد بی خانمانی را کشیده ام.و از این بالاتر من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند اما سکه صدقه آن رهگذر غرورش را می شکند احساس کردم.با اینهمه من زنده ام و از زندگان پیش از آنکه بمیرند نباید حرف زد.در دنیایی
که تو زندگی می کنی تنها هنر پیشگی و موسیقی نیست.
نیمه شب هنگامی که از سالن پر
شکوه تئاتر بیرون می آیی آن ستایشگران ثروتمند را فراموش کن.اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل میرساند بپرس.حال زنش را بپرس اگر آبستن بود و پولی برای خرید لباس بچه نداشت چکی بکش و پنهانی توی جیب شوهرش بگذار.
به نماینده خود در پاریس گفته
ام فقط این نوع خرجهای تو را بی چون و چرا قبول کند.اما برای خرجهای دیگرت باید
صورت حساب بفرستی.
گاهگاه با اتوبوس یا قدم زدن در شهر بگرد مردم را نگاه کن دست کم
روزی یکبار با خود بگو من هم یکی از آنان هستم تو یکی از آنان هستی دخترم نه بیشتر وهنر بیش از آنکه دو بال پرواز به انسان بدهد اغلب دو پای او را می شکند.وقتی بدانجا رسیدی که یک لحظه خود را برتر از تماشاگران یافتی همان لحظه سن را ترک کن و خود را به حومه شهر برسان من آنجا را خوب می شناسم.از سالها پیش آنجا گهواره بهاری کولیان بوده است.در آنجا قاصد هایی مثل خودت را خواهی دیدوزیبا تر از تو و مغرور تر از تو آنجا از نور کور کننده شانزه لیزه خبری نیست.خوب نگاه کن آیا بهتر از تو نمی
رقصند.
اعتراف کن دخترم همیشه کسی هست که بهتر از تو میزند و این را بدان که در
خانواده چارلی هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا به یک گدای
کنار رود سن ناسزایی بگوید.
من خواهم مرد و تو خواهی زیست.امید من آنست که هرگز در
فقر زندگی نکنی.همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم اما همیشه یادت باشد وقتی دو فرانک خرج می کنی با خود بگو سومی مال من نیست شاید مال یک مرد گمنام باشد که به یک فرانک احتیاج دارد.این نیازمندان گمنام را هرجا بخواهی می توانی پیدا کنی.
اگر از
پول برای تو حرف میزنم برای اینست که از نیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم.من زمانی دراز در سیرک بوده ام و همیشه و هر لحظه بخاطر بند بازان نگران بوده اما مردمان روی زمین استوار بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار سقوط میکنند.شاید که شبی درخشش گرانبها ترین الماس جهان ترا فریب دهد.آنست که این الماس نا استوار خواهد بود و سقوط تو حتمی است.شاید روزی چهره ی شاهزاده ایی ترا گول زد در آنروز تو بند بازی ناشی خواهی بودو بند بازان ناشی همیشه سقوط می کنند.
دل به زر
و زیور مبند.زیرا بزرگترین الماس دنیا آفتاب است که خوشبختانه این آفتاب بر گردن همه می درخشد.اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی دادی پاکدل باش و با او یکدل باش.به مادرت گفته ام در اینباره نامه ای برایت بنویسد.او عشق را بهتر از من میشناسد.او برای تعریف یکدلی شایسته تر از من است.هیچ کس دیگری در این جهان شایسته آن نیست که دختری ناخن پایش را هم به خاطر او عریان کند.برهنگی بیماری عصر ماست. اما تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست میداری بد نیست اگر اندیشه تو در اینباره مال دهسال پیش باشد مال دوران پوشیدگی است نترس.این دهسال ترا پیر تر نخواهد کرد.به هر حال میدانم که پدران همیشه جنگی جاودانه با یکدیگر دارند
با من و اندیشه های من جنگ کن چون من از کودکان مطیع خوشم نمی آید.
با این همه پیش
از آنکه اشک های من این نامه را تر کند.می خواهم یک امید به خود بدهم امشب شب نوئل است شب معجزه است و معجزه ای رخ دهد تا تو آنچه را که من می خواهم بگویم در یافته باشی.چارلی دیگر پیر شده است ژرالدین دیر یا زود بجای این جامه های رقص لباس عزا باید بپوشی و بر سر مزار من بیایی حاضر به زحمت تو نیستم تنها گاهگاهی چهره ء خودت را در آیینه نگاه کن آنجا مرا نیز خواهی دید.خون من در رگهای توست و امیدوارم آن زمان که خون من در رگهایم می خشکد پدرت را فراموش نکنی. من فرشته نبودم اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم تو نیز تلاش کن رویت را می بوسم
 پی نوشت: 
جالب بود نه ؟!  باید اعتراف کنم که خواندن این نامه واقعا باعث برانگیخته شدن احساسات من شد ...
کمتر کسی پیدا می شود که نامه تاریخی چارلی چاپلین به دخترش را نخوانده باشد.« دخترم جرالدین ! اینجا شب است.همه سربازان بی سلاح خفته اند ... » نامه ای که حداقل به سه زبان زنده دنیا ترجمه شد و سی سال دست به دست چرخید.در مراسم رسمی و نیمه رسمی بارها و بارها از پشت میکروفن خوانده شد و مردم کوچه و بازار با هر بار خواندن آن به لبخند غمناک چاپلین اندیشیدند که جهانی از معنا را در خود نهفته داشت.اگر بعد از این همه سال به شما بگویند این نامه جعلی است چه می گویید؟ لابد عصبانی می شوید و از سادگی خودتان خنده تان می گیرد.حالا اگر بگویند نویسنده واقعی این نامه سی سال استکه فریاد می زند این نامه را من نوشتم نه چاپلین و کسی باور نمی کند چه حالی به شما دست می دهد؟ فکر می کنید واقعیت ندارد؟ دیگرانی مثل شما هم سی سال است به فرج الله صبا نویسنده واقعی این نامه همین را می گویند: واقعیت ندارد.
فرج الله صبا نویسنده و روزنامه نگار کهنه کاری است.او سال ها در عرصه مطبوعات فعالیت داشته و امروز دیگر از پیشکسوتان این عرصه به شمار می رود.داستان این سوء تفاهم که به قول خودش یک نوع خرافه روزنامه نگاری است ، برای نخستین بار نیست که از زبان او روایت می شود اما امیدوار است که آخرین بار باشد.آخر حالا سی سالی می شود که چاپلین وبال گردن او شده است. ( البته این قضیه به نظر من باید افتخاری برای جناب صبا محسوب شود ) !  
بعد از چاپ این نامه است که مصیبت شروع می شود: « آن را نوار کردند ، در مراسم مختلف دکلمه اش می کردند ، در رادیو و تلویزیون صد بار آن را خواندند ، جلوی دانشگاه آن را می فروختند ، حتی مرحوم مطهری در مقدمه کتابش « حقوق زن در اسلام » از آن استفاده کرد.هر چقدر که ما فریاد کشیدیم آقا جان این نامه را چاپلین ننوشته کسی گوش نکرد.بدتر آنکه به زبان ترکی استانبولی و آلمانی و انگلیسی هم منتشر شد.حتی در چند جلسه که خودم نیز حضور داشتم باز این نامه را خواندند و وقتی گفتم این نامه جعلی است و زاییده تخیل من ریشخندم کردند که چه می گویی ما نسخه انگلیسی اش را هم دیده ایم ! »
صبا ، حالا  نمی داند چرا یک ماهی هست که دوباره این قضیه جان گرفته است.صبا می گوید:« به گمانم چون در این انتخابات اخیر یکی از کاندیداها از این نامه استفاده تبلیغاتی کرد دوباره این موضوع باب شده و گرنه چند سالی بود که این موضوع دیگر فراموش شده بود.»
به هر حال فرج الله صبا چوب خلاقیتش را می خورد. چرا که این نامه آنقدر صمیمی و واقعی نوشته شده که حتی یک لحظه هم به فکر کسی نرسیده که ممکن است دروغین باشد.دروغین؟ اسم این کار را نمی شود جعل نامه گذاشت، مخصوصا آنکه نویسنده خودش هم تابحال صدهزار بار این موضوع را گوشزد کرده است.اما وای از آن روزی که این مردم بخواهند چیزی را باور کنند.این را ، فرج الله صبا می گوید.

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت توسط بهرام |