یادتونه خیلی کوچیک بودیم برای ما کارتونایی میذاشتن که یکم با محتوا تر از الان بود...
یه دختر بچه ای مریض بود روی تخت کنار پنجره خوابیده بود..
اون حالش خیلی بد بود و هر روز هم بدتر میشد. از پنجره بیرون رو نگاه میکرد و می دید که چطور برگهای پائیزی یکی یکی میفتن یه بار که طوفان سختی میومد به مادرش وقتی که پیرمرد همسایه برای ملاقات اومده بوده خونشون میگه که : بعد این طوفان فردا وقتی آخرین برگ این درخت هم بیفته منم از این دنیا میرم...
پیر مرد یه نگاه به درخت انداخت که چند تا برگ بیشتر روش نبود و یه نگاه به چشمهای مادر که خیس شده بودند و نگاه افسرده دخترک که به برگها نگاه میکرد.احتمالا اون چند تا برگ هم تا صبح میفتادن..
صبح که شد وقتی مادر پرده رو کنار زد تا دختر مثه همیشه از پنجره بیرون رو نگاه کنه اتفاق عجیبی افتاده بود !!
مادر بهت زده به درخت نگاه میکرد..
طوفان تموم شده بود و درخت جلوی خونه هنوز روی نوکش یه برگ باقی مونده بود
امید به زندگی دخترک برمیگرده و خوب میشه اما ..
خزون پیرمرد فرا رسیده بود و با افتادن آخرین برگ پائیزی! اونم چشم از این دنیا بسته بود
صبح جسدشو زیر درخت کنار برگها پیدا میکنن همراه لوازم نقاشی !!
و امروز من دلم هوس کرده جای اون پیرمرد نقاش باشم
.
+
نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت توسط بهرام
|
