دیروز: امروز: بهرام ــ ۳۱/۳/۱۳۸۸، رشت
من با حمایت مردم توی دهن این دولت میزنم..
من با حمایت دولت توی دهن این مردم میزنم!!
+
نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت توسط بهرام
|

وقتی مست و خراب
با نغمه های ذهنم می رقصیدم
بومم را برداشتم
تا زیباترین حس دنیا را بکشم
قبل از اینکه حسم را بکشند !!
اما نه حسی بود و نه انگیزه ای ..
انگیزه ام از گوشه ی پنجره بیرون می ریخت
تا پاییز طلایی شما ها را رقم زند
ــ قلم مو از دستم سر خورد
حسم سرما خورد ؛
و من با گوشه ی جدیدی از کنج اتاقم آشنا شدم !
بهرام ــ ۸/۱۲/۸۷ ، رشت
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت توسط بهرام
|

" من ،منم !
مردم را دریاب ، هرگز سازش مكن
آری كسانی كه سازش نمی كنند ، می میرند اما مرگشان عین حیات و زندگانی است ..
آری تو نیز می میری اما در چهره ات نشانی از مرگ نخواهد بود .
از گلوله نترس ، تو روح گلوله ای ، گلوله از زبان تو سخن خواهد گفت و از عمل تو شلیك خواهد شد ــ
تو همان اندازه مفید هستی كه من هستم .
آه تو نمی دانی كه تا چه اندازه كمك هایت به مردم مفید است ؛ مردمی كه تو را قربانی خواهند كرد " !!
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت توسط بهرام
|

آزاد بوده ایم
بی آنکه حتی فکر کنیم
به آنانکه در حصار میله ها
یک خط کشیده اند
به ازاء هر غروب
کنار تخت های هر روزه شان
و تلخ خندیده اند
به فریادهای تکراری زندانبان
به آنانکه یکبار شاید
پی تدبیر رفته اند
و یک ابد بار
تشویش را زندگی کرده اند
و ما
همرنگ جماعت بوده ایم !
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت توسط بهرام
|

هیچ کس بهرام ــ ۲۵/۱۰/۱۳۸۷، رشت
آنطور که می نمود ، نمود پیدا نکرد
فقط دل ساده ی مرا با خود برد
آن هم یک طرفه ــ
به کوچه های بن بست
یک روز بهاری ، دوستی
از تبار پاکی ، با لباسی خاکی
گفت : رها شو ای دوست
همچو پروانه کنار شمع باش ..
سوختم !
اما ــ
باور کنید ای دوستان
عاشقانه سوختن
بهتر از ذلت آب سرد است !
آب سردهایی که عمری ریختن بر سر من ...
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت توسط بهرام
|

خانمها ، آقایون
از همتون ممنونم که به من سر میزنید ولی فعلا خستم ، پژمردم ... اگه درک کنید و سوال نکنید چرا ، ممنون میشم . بی عدالتی ، فقر ، فحشا ، فساد ، تورم ، دزدی ، نامردی ، بی توجهی ، بی بند و باری ، قتل ، تجاوز و ... بیداد میکنه .. اگه یه روزی ، حسی ، باز به سراغم اومد می نویسم ![]()
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت توسط بهرام

افکار خراشیده ام را با دستان نخراشیده ات لمس کردی
دیوانه شدم
سر به بیابان دلت گذاشتم
گم شدم !
گمم کردی ..
حالا بگرد پیدایم کن ، باکره ی نجیب !!
اکنون ببین ــ
من از حماقت به گمان خود پاکم یا تو ؟!
بهرام ــ 8/3/87 ، رشت
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت توسط بهرام
|

وقتی عشق را به لجن می کشیدی بهرام ــ ۱۸/۱/۱۳۸۷، رشت
گفتم نکن ..
اما یک گوشت را در و گوش دیگرت را دروازه نمودی و همچنان کردی ــ
خب من هم تو را کردم !!!
و این زمانی بود که سنگدل شدم
ولی هیچ گاه موری را نیازردم ...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت توسط بهرام
|

بی خیال ... خاکبرسر کسایی که رفتن رای دادن و می دن و همچنان خواهند داد !! نقطه سر خط . تمام بهرام ــ ۱۵/۲/۱۳۸۷ ، رشت
که این دادن ها با آن دادن ها هیچ فرقی نمی کند !
خاکبرسرشان ...
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط بهرام
|

... : به مناسبت زادروزم ، ۹ اردیبهشت ۱۳۶۱ ــ رشت
برای روز میلاد تن من
نمی خوام پیرهن شادی بپوشی
به رسم عادت دیرینه حتی
برایم جام سرمستی بنوشی
...
.
.
برای روز میلادم فقط ساکت بمان !!
همین.
+
نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت توسط بهرام
|
