تبليغاتX
Crazy Violinist

Crazy Violinist

ويولونيست ديوانه

وقتی مست و خراب
با نغمه های ذهنم می رقصیدم
بومم را برداشتم
تا زیباترین حس دنیا را بکشم
قبل از اینکه حسم را بکشند !!
اما نه حسی بود و نه انگیزه ای ..
انگیزه ام از گوشه ی پنجره بیرون می ریخت
تا پاییز طلایی شما ها را رقم زند
ــ قلم مو از دستم سر خورد
حسم سرما خورد ؛
و من با گوشه ی جدیدی از کنج اتاقم آشنا شدم !



بهرام ــ ۸/۱۲/۸۷ ، رشت

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت توسط بهرام |

" من ،منم !
مردم را دریاب ، هرگز سازش مكن
آری كسانی كه سازش نمی كنند ، می میرند اما مرگشان عین حیات و زندگانی است ..
آری تو نیز می میری اما در چهره ات نشانی از مرگ نخواهد بود .
از گلوله نترس ، تو روح گلوله ای ، گلوله از زبان تو سخن خواهد گفت و از عمل تو شلیك خواهد شد ــ
تو همان اندازه مفید هستی كه من هستم .
آه تو نمی دانی كه تا چه اندازه كمك هایت به مردم مفید است ؛ مردمی كه تو را قربانی خواهند كرد " !!

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت توسط بهرام |

آزاد بوده ایم
بی آنکه حتی فکر کنیم
به آنانکه در حصار میله ها
یک خط کشیده اند
به ازاء هر غروب
کنار تخت های هر روزه شان
و تلخ خندیده اند
به فریادهای تکراری زندانبان
به آنانکه یکبار شاید
پی تدبیر رفته اند
و یک ابد بار
تشویش را زندگی کرده اند
و ما
همرنگ جماعت بوده ایم !

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت توسط بهرام |

هیچ کس
آنطور که می نمود ، نمود پیدا نکرد
فقط دل ساده ی مرا با خود برد
آن هم یک طرفه ــ
به کوچه های بن بست
یک روز بهاری ، دوستی
از تبار پاکی ، با لباسی خاکی
گفت : رها شو  ای دوست
همچو پروانه کنار شمع باش ..
سوختم !
اما ــ
باور کنید ای دوستان
عاشقانه سوختن
بهتر از ذلت آب سرد است !
آب سردهایی که عمری ریختن بر سر من ...

 

    بهرام ــ ۲۵/۱۰/۱۳۸۷، رشت

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت توسط بهرام |

خانمها ، آقایون

از همتون ممنونم که به من سر میزنید

ولی فعلا خستم ، پژمردم ...

اگه درک کنید و سوال نکنید چرا ، ممنون میشم .

بی عدالتی ، فقر ، فحشا ، فساد ، تورم ، دزدی ، نامردی ، بی توجهی ، بی بند و باری ، قتل ، تجاوز و ...    بیداد میکنه ..

اگه یه روزی ، حسی ، باز به سراغم اومد می نویسم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت توسط بهرام

افکار خراشیده ام را با دستان نخراشیده ات لمس کردی
دیوانه شدم
سر به بیابان دلت گذاشتم
گم شدم !
گمم کردی ..
حالا بگرد پیدایم کن ، باکره ی نجیب !!
اکنون ببین ــ
من از حماقت به گمان خود پاکم یا تو ؟!



بهرام ــ 8/3/87 ، رشت

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت توسط بهرام |

وقتی عشق را به لجن می کشیدی
گفتم نکن ..
اما یک گوشت را در و گوش دیگرت را دروازه نمودی و همچنان کردی ــ
خب من هم تو را  کردم !!!
و این زمانی بود که سنگدل شدم
ولی هیچ گاه موری را نیازردم ...

 

    بهرام ــ ۱۸/۱/۱۳۸۷، رشت

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت توسط بهرام |

... :
برای روز میلاد تن من
نمی خوام پیرهن شادی بپوشی
به رسم عادت دیرینه حتی
برایم جام سرمستی بنوشی
...
.
.
برای روز میلادم فقط ساکت بمان !!
همین.

 

به مناسبت زادروزم ،  ۹ اردیبهشت ۱۳۶۱ ــ رشت

+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت توسط بهرام |

سلام فاحشه ی شهر من !
چند وقتی ست که به دیدارم نیامده ای !!
می دانی ؟
دختران باکره دوره ام کرده اند ..
من تمام نا سزا ها را به جان خریدم
چون یکرنگ تر از تو نیافتم !
قمری دلم تو را آواز میدهد
دلتنگی اش قفس دل را پاره کرده
چه زود گذشت..
زمانی سیبی به من تعارف کردی
من نخوردم !
بعد ها
وقتی اولین گاز از ته مانده ی سیبت زدم
نوش تر از سیب سرخ حوای باکره بود !
همان موقع بود که انار تنم ترک برداشت
این روزها سیب های سرخ بدجوری کال اند
انگار آنها نیز کرم درونشان را از یاد برده اند
بگذریم ..
فاحشه ی شهر من
نمی دانم حالا ــ
در صحنه ی روزگار چه نقشی را بازی می کنی
اما می دانم که همیشه خودت هستی
تار مویت به تمام باکره های شهر من می ارزد
باور کن
من ایمان دارم.

 

بهرام ــ ۲۵/۱/۸۷ ، رشت

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت توسط بهرام |

با رویاهای کاغذی ام ;
موشکی ساختم برای پرواز !
و به دست دختری دادم ...
او موشک را برداشت ــ
قایقی ساخت
تا چیزی را امتحان کند ..
فردا صبح
دخترک !
رویاهای خیسمان را
همچون دسته گلی
به آب داده بود !!
...
و پس از آن ــ
فقط قورباغه ی کاغذی ساختم !

 

  بهرام ــ ۲۹/۱۲/۱۳۸۶ ، رشت

 


 

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت توسط بهرام |