تبليغاتX
Crazy Violinist

Crazy Violinist

ويولونيست ديوانه

چند گاهي هست
هواي نفس هايم گرگ و ميش است
و مردمان را همچون گوسپنداني مي پندارم
كه تو ، بله خود تو
سگ پاسبانشان هستي.
و چه ناشيانه و رازآلوده
گله را به چيز مي دهي
تا انتقام خودت را ــ
از چوپان دروغگوي قصه ات گرفته باشي ..



بهرام ــ 8/8/1390 ، رشت



+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت توسط بهرام |

دروغ هاي خط خطي ذهن بنفش من ــ
كه در روياهاي خيسم غرق مي شوند
و كهنه خاطرات قلبم ــ
كه شيشه ي نگاهم را تر مي كنند
يك روز مرا از پا در خواهند آورد ..
فقط تو باور كن.


بهرام ــ 1390/7/19 ، رشت

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت توسط بهرام |

به حرف دلم گوش دادم
صدای احساسم را نشنیدم
ببخشید ــ
که هیچ وقت مبتلا نشدم
همیشه ناچار بودم!!
من هم زمانی زاده ی اردیبهشت بودم و عاشق باران!
اما حالا شعر می خوانم و ک... شعر می نگارم
صدای زیر ویولون هنوز هم پاییزی ام می کند
موریانه ها تنه ی چوبی ام را می خورند
و من قطره قطره خشک می شوم و می ریزم..
می ریزم
می ریزم
و همچنان می ریزم..
به پای تو.


بهرام ــ 14/4/1390 ، رشت

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت توسط بهرام |

سابقا عاشق اردیبهشت و اساسا یخ در بهشت بودم
اما حالا از جفتشان متنفرم

امسال هم بی هیچ هیاهویی

این 9 لعنتی از اردیبهشت
آمد و رفت
و من یکسال خموده تر ــ
انگار روی زمین دنبال چیزی می گردم !
به نام جوانی ــ

که هیچ وقت پیدایش نمی شود

و من دلخوش به تبریک هایی که هیچ گاه نمی گویند

یا من کر شده ام یا آنها خر !
 


بهرام ــ 12/2/90 ، رشت

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت توسط بهرام |

به ياد آن پسرك دستفروش سر چهارراه
كه هيچ گاه ــ
ذهن بنفشم
از آن تهي نمي شود
روزگارم با آرزوهايم
همخواني ندارد
و من همچنان در خواب مي دوم ،
و تو پرواز ميكني
و چه روزيست ، آن روز ــ
كه من ، مستانه هوشيار شوم ..


بهرام ــ 9/9/89 ، رشت

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت توسط بهرام |

دين يعني آزادي !
دختران باكره ، آبستن هرزگي ها شدند و ــ
پسران تحصيل كرده ، اوباش سر كوچه ها !
مادران ، داغدار بچه ها و ــ
پدران شاعر خستگي ها ..
و من به اين اميد زنده ام كه ;
مي گذرند ــ
تمام اين روزها ..


بهرام _ 14/7/89 ، رشت


+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت توسط بهرام |

در اين روزهاي تكراري بي رنگ
روزمررگي هايم را زندگي ميكنم
تا به روز مرگ برسم
مورچه ها خوابيده اند
قمريان لال شده اند
حتي كلاغ ها ديگر نمي خوانند
روز مرگ رنگ
روز مرگ برگ
روز مرگ من
نزديك است ..


بهرام ــ 14/6/1389 ، رشت

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت توسط بهرام |

من همونم كه دنبالش نمي گردي !
اين روزها
خاطراتم را به باد و ــ
خودم را به گ ... ا  داده ام عجيب !
و من چقدر بيزارم از اين كه ،
هميشه يكي بود و يكي نبود
بالا هميشه ماست بود ، پايين هميشه دوغ
و قصه هاي هميشه دروغ !
من از اين دلگيرم كه ؛
چرا هنوز
هيچ كلاغي به خونش نرسيده ...



بهرام ــ 1389/4/6 ، رشت

+ نوشته شده در یکشنبه ششم تیر 1389ساعت توسط بهرام |

براي جور ديگر ديدن
لازم نبود چشمهايم را بشويم
فقط بايد ــ
عينك آفتابي ام را برمي داشتم !
تا رقص موهاي پاييزي اش
در نسيم بهاري ارديبهشت را
تجربه مي كردم
و من با قاصدكها حرف زدم
اما هيچ وقت ، هيچ قاصدكي
صدايم را به سلامت به گوشش نرساند

و او نمي دانست ــ
پارسال همين موقع
ــ عطر زنانه اش

باعث گريه هاي شبانه ام شد !



بهرام ــ 4/3/1389 ، رشت


+ نوشته شده در سه شنبه یکم تیر 1389ساعت توسط بهرام |

دلم براي كودكي ام تنگ شده
دوست دارم يك بار ديگر چشم بگذارم بر بالين مادرم
و وقتي پنجره ي چشمانم را باز مي كنم در كوچه هاي سادگي باشم
دنبال بچگي ام ! بگردم با تمام خاطراتش ...
و همين موقع يك نفر داد بزند :
سك سك ــ

تا باز هم مثل هميشه بازنده باشم !
چقدر دلم تنگ شده ..
براي ــ
تاب تاب عباسي ..
خدا منو ..
افتادم !!
..
.


بهرام ــ 1386/2/7 ، رشت


+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389ساعت توسط بهرام |